شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صد دوا بادا فدای درد بیدرمان ما درد دردش نوش کن گر میبری فرمان ما ما حیات جاودانی یافتیم از عشق او همدم زنده دلان شو تا بدانی جان ما خانه خالی کردهایم و خوش نشسته بر درش غیر او را نیست بارش در سرابستان ما جان ما آئینه دار حضرت جانان بود عشق او گنجی است در کنج دل ویران ما غرق دریائیم و خوش خوش دست و پائی میزنیم ذوق اگر داری درآ در بحر بیپایان ما خون دل در جام دیده پیش مردم مینهیم در خیال آنکه بنشیند دمی بر خوان ما نعمت دنیی و عقبی آن توای نازنین ما از آن نعمتالله، نعمتالله آن ما