شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هفت دریا قطرهای از بحر بیپایان ماست این چنین بحری ز ما میجو که این بحر آن ماست گنج او در کنج دل میجو که آنجا یافتیم جای گنج عشق او کنج دل ویران ماست دل به دلبر دادهایم و جان به جانان میدهیم گر قبول اوفتد شکرانهها بر جان ماست ما درین دور قمر خوش مجلسی آراستیم جام میدر دور و ما سرمست این دوران ماست جز خیال روی او نقشی نیاید در نظر هرچه ما دیدیم و میبینیم آن جانان ما است دل به دست زلف او دادیم و در پا میکشد ما پریشانیم از او، او نیز سرگردان ماست