شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن چنان مجلسی که جانم خواست عشق جانان بهای ما آراست آفتاب جمال رو بنمود ما به او، او به خود چنین پیداست بحر و موج و حباب و جو آبند ما ز ما جو که عین ما با ماست ما و زاهد به هم کجا سازیم عقل با عشق مینیاید راست مبتلای بلای بالائیم هر بلائی که هست زان بالاست عقل بنشست و فتنه را بنشاند عشق برخاست فتنهها برخاست نعمت الله نگر که لطف اله صورت و معنیش به هم آراست