شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور او روشنی دیده ماست نظری کن به چشم ما پیداست روی او را به نور او بینند چشم بینندهای که او بیناست وحده لاشریک له گفتم آنکه عالم به نور خود آراست بحر دل را کرانه نیست پدید جان ما غرقه چنین دریاست عشق آمد به جای ما بنشست مائی ما چه از میان برخاست هرچه گفتند و هرچه میگویند حضرت وحدتش از آن یکتاست نعمت الله که میر مستانست عاشق روی جمله اشیاست