شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشقانه به عشق او سرمست جان و دل دادهایم ما از دست آنچنان والهایم و آشفته که ندانیم نیست را از هست تا که مائی ازین میان برخاست عشقش آمد به جای ما بنشست هرکه او از خودی خود ببرید همچو ما با خدای خود پیوست تندرستم به یمن همت او گرچه عشقش دل مرا بشکست شادی عاشقی که جان درباخت وز غم عقل و این و آن وارست همچو سید ندیدهام دیگر عاشق رند مست باده پرست