شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نوش بادا مرا شراب الست که از آن باده گشتهام سرمست در دلم عشق و در نظر ساقی در سرم ذوق و جام میبر دست پرده از دل گشود شاهد غیب دل ما را به زلف خود دربست جان به جانان ما وصالی یافت قطره ما به بحر ما پیوست گر تو را عقل هست ما را نیست ور تو را عشق نیست ما را هست ای که پرسی دوای درد از ما دردمندیم و این دوا دردست بشنو از سید این روایت عشق تا کی آخر سخن ز عاقلی ویست