شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقی سرمست ما یاری خوش است خوش حریفانیم و خماری خوش است گر دوصد جان را به یک جرعه خرند زود بفروشش که بازاری خوش است عشقبازی کار بیکاران بود کار ما میکن که این کاری خوشست بر سر دار فنا بنشستهایم خوش سر داری و سرداری خوشست بلبل مستیم در گلزار عشق بزم عشاق است و گلزاری خوشست پر بود تکرار در گفتار ما تو خوشی بشنو که تکراری خوشست نعمت الله مست و جام میبه دست باده نوشی با چنین یاری خوشست