شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور روی او به او دیدن خوش است گرد او چون دیده گردیدن خوش است حال عشق از عقل میپرسی مپرس ذوق عشق از عشق پرسیدن خوش است کار بیکاریست کار عاشقی این چنین خوش کار ورزیدن خوش است گفته مستانه ما خوش بود رو تو خوش بشنو که بشنیدن خوش است بگذر از نقش خیال غیر او روی دل از غیر پیچیدن خوش است نزد ما سرکه فروشی هیچ نیست میبه رند مست بخشیدن خوش است خوش بود آئینه گیتی نما نعمه الله را در آن دیدن خوشست