شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفتاب خوشی هویدا گشت شب نهان شد چو روز پیدا گشت چشم ما قطره قطره آب بریخت جو به جو شد روان و دریا گشت در هزار آینه یکی بنمود یک مسمی هزار اسما گشت غیر دلبر نیافت این دل ما گرچه در جستجو به هرجا گشت در خرابات میکند دستان هرکه در عشق بیسر و پا گشت او که عالم مسخر او بود خود بیامد مسخر ما گشت رند مستی نیافت همچون ما طالب ارچه به زیر و بالا گشت عقل میگشت گرد میخانه دید مستی ما ز در واگشت نعمت الله چون ظهوری کرد صورت و معنئی مهیا گشت