شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق مستست و عقل مخمور است عاقل از ذوق عاشقان دور است عالم از نور او منور شد هرچه آید به چشم ما نور است آینه روشن است و میبینم در نظر ناظر است و منظور است رند مستی که ذوق ما دارد خوشتر از زاهدی که مخمور است احولی گر یکی دو میبیند هیچ منعش مکن که معذور است آفتاب است بر همه تابان تو گمان میبری که مستور است جام گیتی نما سید ماست در همه کاینات مشهور است