شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق مستت و عقل مخمور است عقل از ذوق عاشقان دور است دیده مردم است از او روشن نظری کن ببین که منظور است نقد گنج وی است در دل ما گنج ویران به کنج ویران است شد دو عالم به نور او روشن روشن این چشم ما از آن نور است ذره ذره چو نور مینگرم آفتابی به ماه مستور است زاهدار ذوق ما نمییابد هیچ عیبش مکن که معذور است عشق بازی و رندی سید در خرابات نیک مشهور است