شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همه عالم تن است و جان عشق است جان و جانان عاشقان عشق است عشق هم صورتست و هم معنی آشکارا و هم نهان عشق است در میان آی و در کنارش گیر خوش کناری که در میان عشقست عشق و معشوق و عاشق خویشیم هرچه هستیم این زمان عشق است عمر جاوید خوش بود با عشق غرض از عمر جاودان عشق است عاشقانه در آ درین مجلس گر تو را عشق آن چنان عشق است نعمت الله چو نور پیدا شد نظری کن ببین که آن عشق است