شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نعمت الله است دائم با خدا نعمت از الله کی باشد جدا در دل و دیده ندیدم جز یکی گر چه گردیدم بسی در دو سرا میل ساحل کی کند بحری چو شد غرقه در دریای بیپایان ما ما نوا از بینوائی یافتیم گر نوا جوئی بجو از بینوا از خدا بیگانهای دیدیم نه هر که باشد هست با او آشنا سروری خواهی برآ بر دار عشق کز سر دار فنا یابی بقا سید سرمست اگر جوئی حریف خیز مستانه به میخانه درآ