شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در آمد ساقی و آورد جام میبرای ما منور کرد نور او سرای که سرای ما همه میهای میخانه به ما انعام فرمودند کرم بنگر که الطافش چهها کرده به جای ما خراباتست و ما سرمست و ساقی جام میبر دست حیات جاودان یابی از آن آب و هوای ما در میخانه بگشادند و داد عاشقان دادند به حمدالله اجابت شد دعای کدخدای ما حریف دردمندانیم و درد درد مینوشیم به ماده دردی دردش که آن باشد دوای ما چه خوش ذوقیست ذوق ما که عالم ذوق از او یابند نوای عالمی بخشد نوای بینوای ما گدای نعمت اللهیم سلطان همه عالم بیا و پادشاهی کن ز انعام گدای ما