شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عارفی کو بود ز آل عبا خواه گو خرقه پوش و خواه قبا جان معنی طلب نه صورت تن تن بیجان چه میکند دانا باده مینوش و جام را میبین تا تن و جان تو بود زیبا گرچه حق ظاهر است کی بیند دیده دردمند نابینا احمق است آنکه ما و حق گوید مرد عاشق نگوید این حاشا یک وجود است و صد هزار صفت به وجود است این دوئی یکتا میوحدت ز جام کثرت نوش نیک دریاب این سخن جانا ما و کعبه حکایتی است غریب رند سرمست و جنت المأوا بر در دیر تکیه گاه من است گر مرا طالبی بیا آنجا قطره و بحر و موج و جو آبند هر چه خواهی بجو ولی از ما نعمت الله را به دست آور با خدا باش با خدا خدا