شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم من روشن به نور روی اوست این چنین چشمی خوشی بینا نکوست غیر او دیگر ندیده دیدهام هرچه آید در نظر چشمم بر اوست دیده بینا به من بخشید او لاجرم من دوست میبینم به دوست من چنین سرمست و با ساقی حریف زاهد مخمور اگر در گفتگوست صورتی بیند نبیند معنیش عاقل بیچاره در ماند به پوست غرق دریا آب میجوید مدام بیخبر از عین ماء در جستجوست نعمت الله خرقه میشوید به می پاکبازی دائما در شست و شوست