شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر چه بینی مظهر اسمای اوست دوست دارم هر که دارد دوست دوست چشم عالم روشن است از نور او لاجرم عالم به چشم ما نکوست آینه گر صد ببینم ور هزار در همه آئینهها چشمم بر اوست خیز با ما خوش درین دریا نشین خویش را میشو که وقت شست و شوست لب نهاده بر لب جامم مدام با چنین همدم چه جای گفتگوست چشم احول گر دو بیند تو مبین رشته یک تو به چشم او دو توست نعمت الله روشنست چون آینه با جناب سید خود روبروست