شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
موج و حباب و قطره درین بحر ما یکیست نقش و حباب گرچه هزارند با یکیست درمان درد دل چه کنمای عزیز من از دوست میرسد همه درد و دوا یکیست ما و شرابخانه و رندان باده نوش فارغ ز دو سرا بر ما دو سرا یکیست تمثال صدهزار در آئینه رو نمود دیدیم آن یکی و همه نزد ما یکیست گر آشنای خویش شوی نزد عاشقان معشوق و عشق و عاشق و آن آشنا یکیست چون عقل احول است دو بیند غریب نیست بنگر به عین عشق که شاه و گدا یکیست سید ز جود خویش وجودی به بنده داد معطی نعمه الله ما و عطا یکیست