شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق را خود قرار پیدا نیست دو نفس حضرتش به یک جا نیست همچو دریا مدام در موج است این چنین بحر هیچ دریا نیست عین عشقیم لاجرم شب و روز صبر و آرام در دل ما نیست نور چشم است و در نظر پیداست دیدهای کان ندید بینا نیست بیقراری عشق شورانگیز در غم هست و نیست گویا نیست عشق را هم ز عشق باید جست خبر از حال او جز او را نیست ذوق سید ز نعمت الله جو وصف او حد گفتن ما نیست