شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غنچه باغ غیر خندان نیست بگذر از غیر او که چندان نیست هر که نقش خیال غیری بست نقشبندی او به سامان نیست عاقلی کی چه عاشقی باشد مست و مخمور هر دو یکسان نیست در دل هر که گنج معرفت است هست معمور و گنج ویران نیست دردمندیم و درد مینوشیم به از این درد، درد درمان نیست ای که گوئی که توبه از میکن این چنین کار، کار رندان نیست عاشق رند و مست چون سید در خرابات میپرستان نیست