شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک قدم ازخویش بیرون نه که گامی بیش نیست دامن خود را بگیر از پس مرو ره بیش نیست گر هوای عشق داری خویش را بیخویش کن کآشنای عشق او جز عاشقی بیخویش نیست بر امید وصل عمری بار هجرانش بکش چون گلی بیخار نبود نوش هم بینیش نیست گوهر رازش ز درویشان دریا دل طلب زانکه غواص محیطش جز دل درویش نیست دم ز کفر و دین مزن قربان شو اندر راه او کاندر آن حضرت مجال کفر و دین و کیش نیست طالبا گر عاشقی از دی و فردا در گذر روز امروز است و عاشق مرد دوراندیش نیست بیش از این از سیم و زر با نعمت الله دم مزن کاین زر دنیای تو جز زرد روئی بیش نیست