شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که را عشق نیست آنش نیست مردهای میشمر که جانش نیست لذت از عمر خود کجا یابد عاقل ار ذوق عاشقانش نیست غرق دریای عشق او مائیم لاجرم بحر ما کرانش نیست ای که پرسی نشان او از ما غیر نامی دگر نشانش نیست در میان و کنار میجوئی جز خیالی از آن میانش نیست جام میرا بگیر و نوشش کن کاین معانی جز از بیانش نیست سود دارد ولی زیانش نیست نعمت الله هر که مایه اوست