شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میرود عمر عزیز ما دریغا چاره نیست دی برفت و میرود امروز و فردا چاره نیست عشق زلفش در سر ما دیگ سودا میپزد هر که دارد این چنین عشقی ز سودا چاره نیست چاره بیچارگان است او و ما بیچارهایم گر ببخشد ور نبخشد بندگان را چاره نیست آب چشم ما به هر سو رو نهاده میرود هر که آید سوی ما او را ز دریا چاره نیست این شراب مست ما از موصلی خوشتر بود ذوق خوردن گر کسی را نیست ما را چاره نیست سر به پای خم نهاده ساکن میخانهایم عیب ما جانا مکن ما را ز مأوا چاره نیست نعمت الله در خراباتست و با رندان حریف هر که دارد عشق این صحبت از آنجا چاره نیست