شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
موج دریائیم و هر دو غیر آبی هست نیست در میان ما و او جز ناحجابی هست نیست در خرابات مغان هستند سر مستان ولی همچو من رند خوشی مست خرابی هست نیست ما شراب ذوق از آن لعل لبش نوشیدهایم خوبتر زین جام و خوشتر زان شرابی هست نیست نیست هستی غیر آن سلطان بیهمتای ما ورکسی گوید که هست آن در حسابی هست نیست ز آفتاب روی او ذرات عالم روشن است درنظر پیداست غیر از آفتابی هست نیست عقل اگر در خواب میبیند خیال دیگری اعتباری بر خیالی یا به خوابی هست نیست نعمت الله این سخن از ذوق میگوید مدام این چنین مستانه قولی در کتابی هست نیست