شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میزخم عشق مینوشیم ما خلعتی از عشق میپوشیم ما در طریق عاشقی چون عاشقان مدتی شد تا که میکوشیم ما عشق میگوید سخن از من شنو ما از او گوئیم و خاموشیم ما عاشقانه همچو خم میفروش باز سرمستیم و در جوشیم ما جرعه میما به صد جان میخریم نیک ارزانست نفروشیم ما پا و سر چشمیم تا بینیم او چون سخن گوید همه گوشیم ما ما به عشقش عاقل و دیوانهایم تا نه پنداری که بیهوشیم ما همچو بلبل در هوای روی گل روز و شب مستانه بخروشیم ما نعمت اللیهم و با سید حریف باده مینوشیم و مدهوشیم ما