شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در حقیقت عشق را خود نام نیست میکه مینوشد چو آنجا جام نیست کی بیابد نیک نامی در جهان هر که او در عاشقی بدنام نیست مرغ دل سیمرغ قاف معرفت جز سر زلف بتانش دام نیست سوختگان دانند و ایشان گفتهاند پخته داند کاین سخن با خام نیست صبحدم میگفت سرمستی به من بامداد عاشقان را شام نیست در خرابات مغان مستان بسی است همچو من مستی در این ایام نیست نعمت الله جام میبخشد مدام خوشتر از انعام او انعام نیست