شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشقی جان را به جانان داد و رفت ماند این دنیای بیبنیاد و رفت در خرابات مغان مست و خراب سر به پای خم میبنهاد و رفت قطره آبی به دریا در فتاد چون توان کردن چنین افتاد و رفت شاهبازی بود در بند وجود بند را از پای خود بنهاد و رفت زنده جاوید شد آن زنده دل تا نگوئی مرده شد بر باد و رفت سرعت ایجاد و اعدام وی است در زمانی ماهروئی زاد و رفت بنده بودم، بندگی کردم مدام سید آمد بنده شد آزاد و رفت