شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رند سرمستی ز پا افتاد و رفت سر به پای خم میبنهاد و رفت بیخیانت او امانت را سپرد عاشقانه جان به جانان داد و رفت گندم و جو کاشت خرمن گرد کرد داد خرمن را همه بر باد و رفت شد مجرد خرقه را اینجا گذاشت ماند این دنیای بیبنیاد و رفت هر که او با ما درین دریا نشست در محیط بیکران افتاد و رفت گرچه بسیاری غم هجران کشید وصل او چون یافت شد دلشاد و رفت لطف سید بنده خود را نواخت بنده شد از لطف او آزاد و رفت