شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر وصال یار خواهی ترک جان باید گرفت عشق اگر داری طریق عاشقان باید گرفت در خرابات مغان مستیم و جام میبه دست ذوق ما میبایدت راه مغان باید گرفت ترک سرمستست عشقش غارت جان میکند ملک دل باید سپرد و ترک جان باید گرفت در نظر نقش خیال روی او باید نگاشت هرچه رو بنمایدت نقشی از آن باید گرفت درد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کن ور میصافی دهد دردم روان باید گرفت ما خراباتی و رند و عاشق و میخوارهایم ور تو مرد زاهدی از ما کران باید گرفت گفته سید ز جان بشنو که میگوید ز جان این چنین قول خوشی یادش به جان باید گرفت