شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سید ما بر درش مأوا گرفت گوشهای در جنت المأوا گرفت خاطر ما در خرابات مغان خوش مقامی یافت آنجا جا گرفت مبتلائیم از بلای عشق او زان بلا این کار ما بالا گرفت آب چشم ما به هر سو شد روان سو به سوی ما همه دریا گرفت عقل رفت و یار مخموری گزید عشق سرمست آمد و ما را گرفت هرچه میگوئیم میگوید بگو دیگری را کی رسد بر ما گرفت نعمت الله سر به پای او نهاد دست او یکتای بیهمتا گرفت