شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیده ما چو روی او بیند بد نبیند همه نکو بیند چشم ما آب در نظر دارد غرق بحر است سو به سو بیند عاشقانه در آینه نگرد خود و معشوق روبرو بیند دیگری میخورد نبیند جام بنده مینوشد و سبو بیند لیس فی الدار غیره دیار احول است آن یکی به دو بیند دیده روشن به نور اوست مدام نور رویش به نور او بیند رشته یکتو استای برادر من نعمتالله کجا دو تو بیند