شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن چنان ذاتی نهان اندر صفت پیدا بود جامع ذات و صفاتش نزد ما اسما بود ز آفتاب حسن او عالم منور شد تمام همچنان روشن بود مجموع عالم تا بود نزد ما موج و حباب و قطره و دریا یکیست بحر میداند که او با ما درین دریا بود ما چنین تشنه به هر سو میدویم از بهر آب ای عجب آبی که ما جوئیم عین ما بود آن یکی در هر یکی کرده تجلی لاجرم هر یکی در ذات خود یکتای بیهمتا بود فی المثل یک دایره این شکل عالم فرض کن حق محیط و نقطه روح و دایره اشیا بود مجلس عشقست و سید مست و ساقی در حضور جنت است و هم لقاگر بایدت اینجا بود