شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کون جامع جامع اسما بود مظهر او مجمع اشیاء بود آفتابی تافته بر آینه نور او زان نور مه سیما بود در ازل رندی که با ما باده خورد همچنان مست است و باشد تا بود ما ز دریائیم و دریا عین ما این کسی داند که او از ما بود جام میدر دور و ساقی در حضور مجلس ما جنت المأوا بود چشم عالم روشنست از نور او دیدهای بیند که او بینا بود نعمت الله در همه عالم یکی است لاجرم یکتای بیهمتا بود