شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بحر ما دریای بیپایان بود آب ما از چشمه حیوان بود چشم عالم روشن است از نور او روشنی چشم مردم آن بود باطنست او وز همه ظاهر تو راست این چنین پیدا چنان پنهان بود خوش حبابی پر کن از آب حیات هر دو را میبین که او یکسان بود نعمت الله مست و جام میبه دست سید ما میر سرمستان بود