شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقل ما چون نقد سرمستان بود در همه عالم از آن دستان بود دست ما و دامن او بعد از این خوش بود دستی کز آن دستان بود روضه ما جنت پر حوریان بوستان شیخ در ماهان بود چشم ما تا دید آب رو از آن در نظر دریای بیپایان بود هر که باشد عارف ذات و صفات شاید ار گوئی که او انسان بود عاشق او زنده باشد تا ابد جان عاشق زنده از جانان بود گر خراب است خانه ما باک نیست جای گنجش در دل ویران بود هر که آید در نظرای نور چشم آن نمیگویم ولیکن آن بود در خرابات فنا خوش ساکنیم نعمت الله میر سرمستان بود