شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان بیجانان تن بیجان بود خوش بود جانی که با جانان بود دردمندان را دوا درد دل است این چنین دردی مرا درمان بود عشق را خود با سر و سامان چه کار کار عاشق بیسر و سامان بود هر که او پابسته زلف بتی است همچو مو پیوسته سرگردان بود هر کسی کز عشق او کشته شود او نمیرد زنده جاویدان بود عشق او گنجی و دل پروانهای جای گنجش در دل ویران بود سید و بنده اگر خواهی بیا نعمت الله جو که این و آن بود