شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرچه ما را میرسد از او بود چون از او باشد همه نیکو بود ز آفتاب حسن او هر ذرهای روشنش بنگر که آن مه رو بود ما به او موجود و او پیدا به ما خود نباشد هر که او بیاو بود عاقبت معشوق بنماید جمال عاشق ار چون ما به جستجو بود مینماید رشته عالم دو تو در حقیقت رشته یک تو بود سر توحید است و نیکو یاددار هر که داند بنده را آنجو بود نعمت الله دنیی و عقبی گرفت این و آن بینعمت الله چو بود