شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم ما خوش چشمه آبی به هر سو میرود این چنین آب خوشی پیوسته بر رو میرود میرود عمر عزیز من به عشق روی او دلخوشم از عمر خود زیرا که نیکو میرود دل طواف کعبه وصلش بدان جوید مدام در بیابان فراق او به پهلو میرود آفتابست او و عالم سایه آن آفتاب هر کجا او میرود این سایه با او میرود در ازل نقش خیال او به دیده بستهام تا ابد نقشی چنین از چشم ما چو میرود یک زمانی صحبت او را غنیمت میشمر زانکه این محبوب ما دیر آمد و زو میرود بر در خلوتسرای سید ار شاهی رسد بنده گردد از سر اخلاص آنجو میرود