شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آب چشم ما به هر سو میرود گر به چشم ما نشینی خوش بود چشم ما تا دید روی او به خواب بیخیالش یک زمانی نغنود این نصیحت گوش کن مینوش کن در خمار افتد هر آن کو نشنود عشق سلطانست و تخت دل گرفت عقل مسکین چون کند گر نگرود تخم نیکی کار و بدکاری مکن هر که کارد هر چه کارد بدرود عاشق رندی که او سرمست ماست از در میخانه ما کی رود نعمت الله در خرابات مغان هر که بیند در پی او میرود