شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عقل مخمور است و مستان را به قاضی میبرد سخت بیشرمست از آن رو پرده ما میدرد رند و سرمست مناجاتیم و با ساقی حریف فارغ است از ریش قاضی هر که او میمی خورد ای که گوئی دل به دلبر میفروشد جان من نقد تو گر قلب باشد سیم قلبی کی خرد میبیارد رند مست و سرکه آرد زاهدی هر چه تو آری بری و هر چه او آرد برد گر هزار آئینه باشد در همه بینم یکی عارف است آن کس که این یک در هزاران بنگرد در سرابستان او غیری نمییابد مجال گر کسی مرغی شود بر گرد قصرش کی پرد درهوای نعمت الله غنچه سیراب گل درگلستان همچو مستان جامه بر خود میدرد