شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مشک چه بود شمهای از موی ما چیست عنبر واله گیسوی ما آب چشم ما به هر سو میرود هم ز چشم ماست آب روی ما صبحدم باد صباخوشبو بود میبرد گردی ز خاک کوی ما تا قبول حضرت سلطان شدیم شاه ترکستان بود هندوی ما غرق دریائیم اگر تو تشنهای آب میجوئی قدم نه سوی ما عود دل در مجمر سینه بسوخت بزم ما خوشبو شده از بوی ما عاقلان را گفتگوئی دیگر است قول عشاقست گفتگوی ما عید قربانست طوئی میکنیم جانها قربان شده در طوی ما سیدیم و عاشقان را بندهایم لاجرم عالم بود آن جوی ما