شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم ما نقش خیال او بر آتش میکشد نور دیده پیش مردم بیحسابش میکشد زآفتاب حسن او ذرات عالم روشن است لاجرم ذرات عالم آفتابش میکشد خاطر زاهد به جنت گر کشد گو خوش بود جان ما جانانه مست خرابش میکشد چشم ما در خواب اگر بیند خیال روی او خویشتن را پیشکش حالی به خوابش میکشد همدم جام مئیم و محرم ساقی مدام همت عالی ما جام شرابش میکشد در هوایش آب چشم ما به هر سو رو نهاد دیده تر دامنش دامن در آبش میکشد نعمت الله درکش خود گر کشد یار خوشی گو برو با او که در راه صوابش میکشد