شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دامن از تردامنان جان پدر باید کشید دست خود از دست هر بیپا و سر باید کشید عشق میبازی طریق عاشقان باید سپرد میل حج داری بلای بحر و بر باید کشید درد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کن ور میصافت دهد در دم ببر باید کشید گر به دور حسن او دیدی بلای او چه سود چون که ناچار است در دور قمر باید کشید توتیای دیده ما خاک پای عاشقان این چنین خوش توتیائی در بصر باید کشید نعمت الله را اگر خواهی که مهمانی کنی سفرهای گرد جهان سر تا به سر باید کشید ور بقدر همتش سازی سرائی مختصر چار دیواری به هفت اقلیم در باید کشید