شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از احد احمد آشکارا شد هم به احمد احد هویدا شد در شهادت احد کمر بربست میم احمد ز غیب پیدا شد آن یکی در عدد ظهوری کرد صد عدد از یکی مهیا شد قطره و بحر و جو همه آبند ما نگوئیم قطره دریا شد موج بحریم و عین ما آب است نتوان گفت ما که از ما شد آفتاب وجود رو بنمود ذره کاینات در وا شد آمد و شد حقیقتا خود نیست به مجاز است کآمد و یا شد خم میخوش خوشی به جوش آمد راز سر بسته آشکارا شد نعمت الله پرده را برداشت مشکلاتی که بود حل واشد