شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۷۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رندان همه مستند و میاز جام ندانند بینام و نشانند از این نام نشانند در صومعه گر زاهد رعناست مجاور رندان به سراپرده میخانه روانند خوش آینه دارند در آن آینه روشن بینند جمال خود و بر خود نگرانند اسماء الهی است که ظاهر شده بر خلق یک چند چنین بوده و یک چند چنانند عشاق برآنند که معشوق بر آنست ما نیز بر آنیم که عشاق برآنند این گفته مستانه ما از سر ذوق است بیذوق نخواهیم که یک بیت بخوانند از غافل مخمور مجو مستی سید کز ذوق میو مستی او بیخبرانند