شایسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شایسته . [ ی ِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) اسم مفعول از شایستن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بمعنی اول شایان که سزاوارو لایق و درخور باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). موافق و مناسب . (ناظم الاطباء). لایق . درخور. ازدر. سزاوار.قمین . حری . زیبنده . برازا. جدیر. خلیق : ز لشکر ورا بود سیصد سوار همه گرد وشایسته ٔ کارزار. فردوسی . سواران شایسته ٔ کارراز ببر تا بر آری ز ترکان دمار. فردوسی . بدو گفت بگزین ز لشکر سوار ز گردان شایسته ٔ کارزار. فردوسی . آن بصدر اندر شایسته چو در مغز خرد وان بملک اندر بایسته چو در دیده بصر. فرخی . کجا یابم دلی اندر خور خویش دل شایسته کافروشد بگوهر. فرخی . شایسته تر ز خدمت او خدمتی مخواه بایسته تر ز درگه او درگهی مدان . فرخی . تو بدین ازهمه شایسته تری همچنین باش و همه ساله تو شای . فرخی . بایسته یمین اول آن قاعده ٔ ملک شایسته امین ملک آن خسرو دنیا. عنصری . چو من بودم تراشایسته داماد به بخت من خدا این دخترت داد. (ویس و رامین ). از سر شفقت و سوز گویند فلان کاری شایسته کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٦). طاهر مستوفی را گفتی او از همه شایسته تر است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٣). خداوند هم بندگان و چاکران شایسته دارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٣). به آزادی از پیش شایسته جفت همی هرچه زو دید یکسر بگفت . اسدی . مدان هیچ در آشکار و نهفت چو درد جدایی ز شایسته جفت . اسدی . پیمبر بدان داد مر علم حق را که شایسته دیدش مر این مهتری را. ناصرخسرو. پیغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهر شایسته دری بود و قوی حیدر کرار. ناصرخسرو. چاکر و بنده ٔ شایسته به از فرزند بود. (سیاستنامه ). خدیجه محمد را بخواند گفت تو معروفی و در میان عرب کس نیست که مرا شایسته باشد. (قصص الانبیاء ص ٢١٧). و گفت ملکا بحق خدایی تو که مرا فرزند شایسته بده که در بندگی تو عصیان نشود. (قصص الانبیاء ص ١٤١). خدیجه محمد را بخواند گفت تو معروفی و در میان عرب کس نیست که مرا شایسته باشد. (قصص الانبیاء ص ٢١٧). و گفت ملکا بحق خدایی تو که مرا فرزند شایسته بده که در بندگی تو عصیان نشود. (قصص الانبیاء ص ١٤١). مردی بچهل سال مرد گردد و از صد یک شایسته آید. (نصیحة الملوک غزالی ). مر چشم مملکت را بایسته ای چو نور مر جسم سلطنت را شایسته ای چو جان . سوزنی . چو تیغ شاهی شایسته ٔ یمین تو شد نگین سلطنت اندر خور یسار تو باد. سوزنی . اندر سر مروت بایسته ای چو چشم وندر تن فتوت شایسته ای چوجان . سوزنی . ندارد پدر هیچ بایسته تر ز فرزند شایسته شایسته تر. نظامی . بشایستگان راز معلوم کرد وز آنجا گرایش سوی روم کرد. نظامی . هر دل که ز خویشتن فنا گردد شایسته ٔ قرب پادشا گردد. عطار. مرا فضل بخشنده ٔ دین و داد دو فرزانه فرزند شایسته داد. نزاری قهستانی . ادب و شرم تراخسرو مهرویان کرد آفرین بر تو که شایسته ٔ صد چندینی . حافظ. ♦ شایسته ٔ بود ؛ واجب الوجود در مقابل ممکن الوجود. (برهان قاطع). اما این ترکیب از دساتیر است و شایسته ٔ بود بمعنی ممکن الوجود است و در برهان قاطع بمعنی واجب الوجود سهو است . و ابن سینا دردانشنامه ٔ علائی ص ٧٢ «شاید بود» را بمعنی امکان آورده . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ♦ شایسته بودن ؛ لایق بودن . سزاوار بودن : به لشکرگه آمد سپه را بدید هر آنکس که شایسته بد برگزید. فردوسی . ♦ شایسته رو ؛ که راه شایسته رود. که رفتار شایسته داشته باشد : پدر بارها گفته بودش بهول که شایسته روباش و پاکیزه قول . سعدی . ♦ شایسته و بایسته ؛ درخور و لازم . از اتباع است، هرچه شایسته و بایسته ٔ خودش بود بمن شمرد، یعنی هرچه لایق و سزاوار خود بود بمن گفت . (از یادداشت مؤلف ). ♦ شایسته مزاج ؛ ملایم و متواضع و حلیم . (ناظم الاطباء). ♦ شایسته ٔ هستی ؛ بمعنی شایسته ٔ بود. واجب الوجود. (برهان قاطع). اما این ترکیب از دساتیر است . شایسته ٔ هستی یعنی ممکن الوجود این نیز در برهان واجب الوجود نوشته و سهو است و مؤلف آن را با «بایسته ٔ هستی » خلط کرده است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ♦ ناشایسته ؛ ناسزاوار. نابجا: و او (صفوان ) مهار شتر گرفت و رو بلشکر نهاد و آنجا سخنان ناشایسته می گفتند. (قصص الانبیاء ص ٢٢٨). ♦ نشایسته ؛ ناشایسته . نالایق . ناسزاوار: جای خلافهاست جهان دروی شایسته هست و هست نشایسته . ناصرخسرو. ◄ محترم و با احترام و باعزت . ◄ مشروع و حلال . ◄ بدون اعتراض و بدون ایراد. ◄ نافع و بکار. ◄ خوشخوی و خوش خصلت و باادب و خوش اخلاق . ◄ پاک نژاد. (ناظم الاطباء).