شایستگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شایستگی . [ ی ِ ت َ / ت ِ ] (حامص ) حالت و کیفیت شایسته . سزاواری . لیاقت . استحقاق . (از ناظم الاطباء). گویند: فلان کس شایستگی این کار را دارد، یاندارد؛ یعنی متناسب با آن هست یا نیست : نبد جز بزرگی و آهستگی خردمندی و شرم و شایستگی . فردوسی . ببالا و دیدار و آهستگی بفرهنگ و رای و بشایستگی . فردوسی . بنزدیک او شرم و آهستگیست خردمندی و رای و شایستگی است . فردوسی . بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی . فرخی . و پیش ما عزیز باشد که کدام کس بود این کار را سزاوارتر از وی بحکم پسر پدری و نجابت و شایستگی . (تاریخ بیهقی ص ٣٣٥ چ ادیب ). از شایستگی و بکارآمدگی این مرد. (تاریخ بیهقی ). چوب کج شایستگی ستونی ندارد. (خواجه نظام الملک ). سلطان هر روز او را بخویشتن نزدیکتر کرد و شایستگی ها از وی پدید آمد. (نوروزنامه ). و مردمان ... را دو دسته داشتندی از عقل و شایستگی . (مجمل التواریخ ). ◄ ملایمت . (ناظم الاطباء). ♦ شایستگی کردن ؛ کفایت نمودن . لیاقت داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). بجزبصلح و بشایستگی و خلعت و ساز بسر همی نتوانست برد با ایشان . فرخی . ◄ حِلّیّت، روایی . جواز. (یادداشت مؤلف ).