شب نشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شب نشین . [ ش َ ن ِ ] (نف مرکب ) که شب نشیند.که شب هنگام تا پاسی از شب بیدار ماند. که در پاس اول شب به جمع پیوندد و نخسبد. که با دوستان بعد از شام خوردن در جایی برای صحبت نشیند. (از فرهنگ نظام ). هم وثاق و یار و رفیق شب . (ناظم الاطباء) : در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع. حافظ. خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد. حافظ. شاه از آن جان نواز دلداده شب نشین سپیده دم زاده . نظامی . ◄ (حامص مرکب ) شب نشینی . نشستن در شب با دوستان : در شب نشین هند دل من سیاه شد عمرم چو شمع در قدم اشک و آه شد. صائب . شب نشین با دختر رز عمر جاوید آورد فیض آب خضر دارد در دل شبها چراغ . صائب . و رجوع به شب نشینی شود. ◄ (اِ مرکب ) محل نشستن شبها. (آنندراج ).