شباهنگام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شباهنگام . [ ش َ هََ / هَِ ](اِ مرکب، ق مرکب ) شبان هنگام . وقت شب . عشاء. (مقدمه ٔ التفهیم ص قسط). در شب . هنگام و وقت شب . (ناظم الاطباء) : شباهنگام نو پدید آید به اول ماه . (التفهیم ). پدید آیند به مغرب شباهنگام . (التفهیم ). شباهنگام کآهوی ختن کرد ز ناف مشک خود خور را رسن کرد. نظامی . شباهنگام کز صحرای اندوه رسیدی آفتابش بر سر کوه . نظامی . شباهنگام کاین عنقای فرتوت شکم پر کرد از این یکدانه یاقوت . نظامی .