شبة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبة. [ ش َب ْ ب َ ] (ع ص ) زن جوان . (منتهی الارب ). مخفف شابة. رجوع به شابة شود.
شبه . [ ش َ ب َ / ب ِ ] (ص نسبی ) منسوب به شب . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ در ترکیب با عدد آید و معنی تعداد شبها دهد: ماه دوشبه . ماه سه شبه . (فرهنگ فارسی معین ).
شبه . [ ش َ ب َ / ب ِ ] (اِ) شوه . شبق . معربش سبج . سنگی باشد سیاه و براق و در نرمی و سبکی همچو کاه ربا است و آن دو بابت میشود یکی آن است که از دشت قبچاق آورند و آن آبی است که به مرور ایام بسته میشود و دیگری کانی باشد که از گیلان آورند. طبیعت آن سرد و خشک است . گویند هر که با خود دارد از چشم زخم و سوختن آتش ایمن گردد و اگر بر سر بیاویزند درد سر را ساکن سازد و اگر نور چشم کسی سفید باشد و در چشم او خیالها و چیزی مانند ابر پدید آید و چشم خیرگی کند، آیینه ای از آن سازند و پیش چشم بدارند، چشم راقوت تمام بخشد و آن مرض را زایل کند و منع نزول آب نیز از چشم کند و با میلی که از آن بسازند سرمه کشیدن یا همان میل را بی سرمه در چشم کشیدن روشنایی چشم را زیاد کند و قوت باصره دهد و چون او را در آتش نهند مانند هیزم بسوزد و بوی نفت کند. (از برهان ). نوعی سنگ و آن گونه ای لینیت است که در نتیجه ٔ تراکم ذرات کربن و تغییرات شیمیایی نسبةً سخت شده و رنگ سیاه براقی دارد و در جواهرسازی مصرف میشود. در برابر حرارت میسوزد و انیدریدکربنیک و بخار آب متصاعد میکند و همچنین گاز برخی ئیدروکربورهای مختلف را در موقع سوختن متصاعد مینماید. (فرهنگ فارسی معین ) : شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر. فردوسی . به عوض شبه گوهر سرخ یابی ازو چون کند با تو بازارگانی . فرخی . کند چشمشان از شبه مهره بازی کند زلفشان برسمن مشکسایی . فرخی . زنخدانی چون سیم و برو از شبه خالی دلم برد و مرا کرد ز اندیشه خیالی . فرخی . ازسبزی به سیاهی آمده چون شبه می تافت . (نوروزنامه ). چون در این کتاب دررِ شعر و غرر فکر هرکسی هست چشم زخم را شبهی هم می بایست این قصیده بیاوردم . (راحة الصدور راوندی ). شبه در عقد یاقوتی کشیده فرنگی زنگیی را سر بریده . نظامی . این صدفها نیست در یک مرتبه در یکی دُر است و در دیگر شبه . مولوی . شبه در بازار جوهریان رونقی نیارد. سعدی . هِنَّمَة؛ شبه ای از شبه های زنان که جهت افسون با خود دارند. (منتهی الارب ). ◄ عقیق . ◄ سنگ فسان . ◄ مرجان سیاه . (ناظم الاطباء). ♦ مهره ٔ شبه ؛ که از دریا بیرون می آورند و آن را کوده میگویند. (رساله ٔاوزان و مقادیر مقریزی ) : چون آهوکان سم بنهند و بگرازند گویی که همه مهره ٔ نرد شبه بازند. منوچهری . ◄ مهره هایی که از آبگینه سازند. (ناظم الاطباء). اما چهار معنی اخیر مخصوص به این فرهنگ است .